۱۳۹۶ شهریور ۱, چهارشنبه

آغازِ خاطراتِ من از توست/ آوازِ غمگنانه ی این دل، نیز.

خانه به خانه. سینه به سینه. مرز به مرز، قد، راست می کند.
اکنون همین جاست. در درونِ خونِ ماست.
بالنده تر وُ شکوفاتر، مرا، ترا، ما را به نام می خوانَد.
صدا در صدایش می دهم وُ می خوانم:
"باکشورم چه رفته ست"
........................


آغازِ خاطراتِ من از توست
آوازِ غمگنانه ی این دل، نیز.
دیشب که در گلوی گیاهِ من
بارِ دگر صدای تو گل داد
دانستم:

تا خاکِ من
از زخمِ دیر ساله ی اهریمن
خنیاگرِ خزانِ درخت است
من، همصدای سبزِ تو خواهم ماند.
بگذار بر دریچه ی تاریکم
آهنگِ ماه نباشد.
بگذار چشمه ام
از سنگلاخِ تیره ی اندوه بگذرد.
شادابیِ شکوفه ی آن آرزوی دور
رؤیای نازنینِ مرا رنگ می زند.
هر جا پرنده ای
دلخسته ی کرشمه ی باغ است 
هر جا دلی
پژواکِ تابناکِ چراغ است
هرجا سپیده ای
پیغامِ روسفیدیِ روز است 
آوازِ ارغوانِ تو جاری ست.
در جاریِ همیشه ی آن جویبارِ نور
جانِ من وُ جوانه ی شادابِ تو یکی ست.
دیشب ترا دوباره صدا کردم
یعنی: تاریکیِ کرانه ی ما را، ستاره وار!
بارِ دگر ترانه ی شفافِ تو شکست.
وقتی که از بلندیِ جانت
فریاد برکشیدی: 
"با کشورم چه رفته ست"**

.................
کانون نویسندگان ایران( درتبعید) در شانزدهم آبان ماه 1376
جشنواره ی سی امین سال تأ سیس کانون نویسندگان ایران را
در کلن( آلمان) برگزار کرد. این شعر و نوشته در آنجا خوانده شد.
** نام شعری از سعید سلطانپور
برگرفته از: Iranian.com

با كشورم چه رفته است



با كشورم چه رفته است
كه زندان‌ها
از شبنم و شقایق سرشارند
و بازماندگان شهيدان
انبوه ابرهای پریشان سوگوار
در سوگ لاله‌های سوخته می‌بارند
با كشورم چه رفته است

كه گل‌ها هنوز سوگوارند

با شور گردباد

آنك
منم كه تفته‌تر از گردبادها
در خارزار بادیه می‌چرخم
تا آتش نهفته به خاكستر
آشفته‌تر ز نعرۀ خورشيدهای ” تير“
از قلب خاك‌های فراموش سركشد
تا از قنات حنجره‌ها
فوج خشم و خون
روی غروب سوختۀ مرگ پركشد:
این نعرۀ من است

این نعرۀ من است كه روی فلات می‌پيچد
و خاك‌های سكوت زمانۀ تاریك را می‌آشوبد
و با هزار مشت گران
برآب‌های عمان می‌كوبد
این نعرۀ من است كه می‌روبد
خاكستر زمان را از خشم روزگار
بعد از تو ا...ي

ای گلشن ستارۀ دنباله‌دار اعدامی
ای خسرو بزرگ
كه برق و لرزه در اركان خسروان بودی
ای آخرین ستاره
خونين‌ترین سرود
در باغ ارغوان

در ازدحام خلق
در دوردست و نزدیك
من هيچ نيستيم
جز آن مسلسلی که در زمينۀ یک انقلاب می‌گذرد
و خالی و برهنه و خون‌آلود
سهم و سترگ و سنگين
در خون توده‌های زمان می‌غلتد
تا مثل خار سهمناک و درشتی
- روئيده بر گریوره‌های گل‌سرخ -
آینده را
بماند
در چشم روزگار
یادآور شهادت شوریدگان خلق
بر ارتش مهاجم این نازی

این تزار
ای خشم ماندگار

ای خشم
خورشيد انفجار
ای خشم
تا جوخه‌های مخفی اعدام
در جامه‌های رسمی
آنک
آنک هزار لاشخور، ای خشم
مثل هزار توسن یال افشان
خون شيهه بسته است بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم
ای خشم چون گدازۀ آتشفشان، ببار
روی شب شکستۀ استعمار
اما دریغ و درد که ”جبرئیل“‌های ” او“

به شهپر سپيد
از هر طرف فرود می‌آیند
و قلب عاشقان زمان را

با چشم و چنگ و دندان می‌خایند
و پنجه‌های وحشت پنهان را
با خون این قبيله می‌آلایند
با این همه شجاع
با این همه شهيد
با کشورم چه رفته است
با کشورم چه رفته است
که از خاک ميهن گلگون
از کوچه‌های دهکده

از کوچه‌های شهر
از کوچه‌های آتش
از کوچه‌های خون
با قلب سربداران

با قامت قيام
انبوه پاره‌پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام
نمی‌آیند
چشم صبور مردان

دیریست
در پرده‌های اشک نشسته‌ست
دیریست قلب عشق
در گوشه‌های بند شکسته‌ست
چندان ز تنگنای قفس خواندیم

کز پاره‌های زخم، گلو بسته‌ست
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گلمشت آفتاب

برگرفته از: Iranian.com

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

عاشقانه



ای دست

 ای مخمل  نسیم

 ای بازگشته از سفر بیکرانگی:

- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -

 ایکاش

 گرده های  محبت را

 در ذهن سبز گونه ی من، بارور کنی.

 ایکاش،

می گشودیم آرام

 ایکاش

    جمله های تنم را

آهنگ عاشقانه می دادی

 آنگاه

 آن عاشقانه  را

 از بر می خواندی

 ایکاش

    با من می ماندی

 روزی هزار بار

 من  را به نام می خواندی

 ایکاش ...

فرخ تمیمی

از دفتر: خسته از بیرنگی تکرار

بیدی از بلور، سپیداری از آب، ...



بیدی از بلور، سپیداری از آب،
فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می‌کند،
درختی رقصان اما ریشه در اعماق،
بستر رودی که می‌پیچد، پیش می‌رود،
روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند
و همیشه در راه است:
کوره راهِ خاموشِ ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،
آبی در پشت جفتی پلک بسته
که تمام شب رسالت را می‌جوشد،
حضوری یگانه در توالی موج‌ها،
موجی از پس موج دیگر همه چیز را می‌پوشاند،
قلمرویی از سبز که پایانش نیست
چون برق رخشان بال‌ها
آنگاه که در دل آسمان باز می‌شوند،

*
کوره راهی گشاده در دل ِ بیابان
از روزهای آینده،
و نگاه خیره و غمناک شوربختی،
چون پرنده‌ای که نغمه‌اش جنگل را سنگ می‌کند،
و شادی‌های بادآورده‌ای که هم‌چنان از شاخه‌های پنهان
بر سر ما فرو می‌بارد،
ساعات نور که پرندگانش به منقار می‌برند،
بشارت‌هایی که از دست‌هامان لب پر می‌زند،

*
حضوری هم‌چون هجوم ناگهانی ترانه،
چون بادی که در آتش جنگل بسراید،
نگاهی خیره و مداوم که اقیانوس ها
و کوه‌های جهان را در هوا می‌آویزد،
حجمی از نور که از عقیقی بگذرد
دست و پایی از نور، شکمی از نور، ساحل‌ها،
صخره‌ای سوخته از آفتاب، بدنی به رنگ ابر،
به رنگ روز که شتابان به پیش می‌جهد،
زمان جرقه می‌زند و حجم دارد،
جهان اکنون از ورای جسم تو نمایان است،
و از شفافیت توست که شفاف است.

اکتاویو پاز

برگرفته از: کافی (کتاب) شعر 

۱۳۹۶ تیر ۱, پنجشنبه

اتفاق اصلاً وجود ندارد.

اتفاق اصلاً وجود ندارد. وقتی انسان به چیزی احتیاج دارد و آن را می یابد٬ مدیون اتفاق نیست٬ بلکه مدیون خودش است. این احتیاج واقعی اوست که آن را برایش فراهم می کند. 

هرمان هسه / دمیان

برگرفته از: گفته ها و نکته ها    

پله ها

همان­گونه که هر شکوفه­ ای می­ پژمُرَد و جوانی
جای خود را به پیری می­ بخشد،
هر پلّه­ ای از زندگی شکوفه می­ کند
هر شعوری نیز،
و هر فضیلت و تقوایی، در زمانِ خویش سرمی­ زند،
و نمی­ تواند جاودانه پایدار باشد.
دل باید در هر ندای زندگی آمادۀ بِدرود گفتن
و آغازی تازه باشد،
تا بی­باک و بدونِ درد و اندوه
خود را در پیوندهای نو ودگرگون بیفکند،
و درونِ هر آغازی، اعجازیست،
که محافظِ ماست و به ما یاری می­بخشد، زندگی کنیم.
ما باید شادمان از مکانی به مکانی گذر کنیم،
به هیچ جا چون به میهن وابسته نباشیم،
خدای جهان نمی­ خواهد ما را به زنجیر کِشَد و محدود کند،
او می­ خواهد ما را پلّه­ پلّه به بالا بَرَد و بسازد.
اگر در یک چرخۀ زندگی کاشانه ­گیریم
و صمیمانه به آن خو ­کنیم،
رِخوَت و سستی بنا به تهدید می­ گذارد.
تنها آن­که آماده­ است برپا شود و راهی شود،
توانمند است خود را از عادت فلج­ کننده، رهایی بخشد.
باشد که لحظۀ مرگ نیز
به ما جایگاه­های نو و شاداب بفرستد،
برای ما، ندای زندگی هرگز پایان نمی­ یابد،
دلا، بی­ مهابا همّت کن، وداع گوی و سلامت زی.

هرمان هسه 
برگرفته از: شب هرمان هسه 

۱۳۹۶ خرداد ۱, دوشنبه

آه، ای عشق ...

آه، ای عشق
آه، ای عشق که لاک ما را شکستی
و آن دیرینه حفاظ زنگار بستۀ سال­های سال را
به دور افکندی!
آه، ای رنجهای حاصل عشق ما
ای آتش نمور نهفته در حس ما
ای دود گرفته، ای نهان در دود، ای آتشی که خود از وجود خویش خاموشی می­ گزینی.


اینگه بورگ باخمن 

برگرفته از: بخارا